تبلیغات
زیستن - کوروش کبیر ؛ یگانه مرد تاریخ باستان ایران زمین
کوروش کبیر
از تولد تا آغاز جوانی


http://www.aftab.ir/lifestyle/images/1e398da40957f46f585bb905d020493b.jpg

دوران خردسالی کوروش را هاله ای از افسانه ها در برگرفته است.افسانه هایی که گاه چندان سر به ناسازگاری برآورده اند که تحقیق در راستی و ناراستی جزئیات آنها ، ناممکن می نماید . لیکن خوشبختانه در کلیات ، ناهمگونی روایات بدین مقدار نیست . تقریبا تمامی این افسانه ها تصویر مشابهی از آغاز زندگی کوروش ارائه می دهند ، تصویری که آستیاگ (آژی دهاک) ، پادشاه قوم ماد و نیای مادری او را در مقام نخستین دشمنش قرار داده است .

آستیاگ ، سلطان مغرور ، قدرت پرست و صد البته ستمکار ماد _ آنچنان دل در قدرت و ثروت خویش بسته است که به هیچ وجه حاضر نیست حتی فکر از دست دادنشان را ، از سر بگذراند ، از این روی هیچ چیز آستیاگ را به اندازه دخترش ماندانا نمی هراساند . این اندیشه که روزی ممکن است ماندانا صاحب فرزندی شود که آهنگ تاج و تخت وی کند ، آستیاگ را بر آن می دارد که دخترش را به همسری کمبوجیه پارسی ، که از جانب او بر انزان حکم می راند ، در آورد . مردم ماد همواره پارسیان را به دیده تحقیر نگریسته اند و چنین نگرشی آستیاگ را مطمئن می ساخت که فرزند ماندانا به واسطه پارسی بودنش ، هرگز به چنان مقام و موقعیتی نخواهد رسید که در اندیشه تسخیر سلطنت برآید و تهدیدی متوجه تاج و تختش کند .
ولی این اطمینان چندان دوام نمی آورد ، درست در همان روزی که فرزند ماندانا دیده می گشاید ، آستیاگ را وحشت یک کابوس متلاطم می سازد . او در خواب ماندانا را می بیند که به جای فرزند ، بوته تاکی زائیده است که شاخ و برگهایش سرتاسر خاک آسیا را می پوشاند . معبرین درباری در تعبیر این خواب می گویند :
کودکی که ماندانا زائیده است ، امپراطوری ماد را نابود خواهد کرد ، بر سراسر آسیا مسلط گشته و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند .

وحشت آستیاگ دو چندان می شود . بچه را از ماندانا می ستاند و به یکی از نزدیکان خود به نام هارپاگ می دهد. بنا به آنچه هرودوت نقل کرده است ، آستیاگ به هارپاگ دستور می دهد که بچه را به خانه خود ببرد و سر به نیست کند . کودک را برای کشتن زینت می کنند و تحویل هارپاگ می دهند ، اما از آنجا که هارپاگ نمی دانست چگونه از پس این ماموریت ناخواسته برآید ، چوپانی به نام میتراداتس (مهرداد) را فرا خوانده ، با هزار تهدید و ترعیب ، این وظیفه شوم را به او محول می کند. هارپاگ به او می گوید شاه دستور داده این بچه را به بیابانی که حیوانات درنده زیادی داشته باشد ، ببری و در آنجا رها کنی در غیر اینصورت خودت به فجیع ترین وضع کشته خواهی شد . چوپان بینوا ناچار بچه را بر میدارد و روانه خانه اش می شود ، در حالی که می داند هیچ راهی برای نجات این کودک ندارد و جاسوسان هارپاگ روز و شب مراقبش خواهند بود تا زمانی که بچه را بکشد .

اما از طالع مسعود کوروش و از آنجا که خداوند اراده خود را بالاتر از همه اراده ها قرار داده ، زن میتراداتس در غیاب او پسری می زاید که مرده به دنیا می آید و هنگامی که میتراداتس به خانه می رسد ماجرا را برای زنش باز می گوید،زن و شوهر که هر دو دل به مهر این کودک زیبا بسته بودند ، تصمیم می گیرند کوروش را بجای فرزند خود بزرگ کنند ،میتراداتس لباسها را به تن کودک مرده ی خود می کند ، و او را بدان سان که هارپاگ دستور داده بود ، در بیابان رها می کند

http://tarikhema.ir/images/2011/11/cyrus1.jpg
                                                                                                                                                 
کوروش کبیر تا ده سالگی در دامن مادر خوانده خود پرورش می یابد . هرودوت، دوران کودکی او را اینچنین وصف می کند: او کودکی بود زبر و زرنگ و باهوش ، و هر وقت سوالی از او می کردند با فراست و حضور ذهن کامل جواب می داد . در او نیز همچون همه کودکانی که به سرعت رشد می کنند و با این وصف احساس می شود که کم سن هستند ، حالتی از بچگی درک می شد که با وجود هوش و زکاوت غیر عادی او ، از کمی سن و سالش حکایت می کرد . بر این مبنا ، در طرز صحبت کوروش ، نه تنها نشانی از خودبینی و کبر و غرور دیده نمی شد ، بلکه کلامش حاکی از نوعی سادگی و بی آلایشی و مهر و محبت بود . بدین جهت همه بیشتر دوست داشتند او را در هنگام صحبت کردن و گفتگو ببینند ، تا در سکوت و خاموشی .

از وقتی که با گذشت زمان کم کم قد کشید و به سن بلوغ نزدیک شد ، در صحبت ، بیشتر رعایت اختصار می کرد و به لحنی آرام تر و موقر تر حرف می زد . کم کم چنان محجوب و مودب شد که وقتی خویشتن را
در حضور اشخاص بزرگسال تر از خود می یافت ، سرخ می شد و آن جوش و خروشی که بچه ها را وادار میدارد تا به پر و پای همه بپیچند و بگزند ، در او آن حدت و شدت خود را از دست می داد . از آنجا اخلاقاً آرام تر شده بود ، نسبت به دوستانش بیشتر مهربانی از خود نشان می داد . در واقع به هنگام تمرین های ورزشی ، از قبیل سوارکاری و تیراندازی و ...، که جوانان هم سن و سال اغلب باهم رقابت می کنند ، او برای آنکه رقیبان خود را ناراحت و عصبی نکند ، آن مسابقه هایی را انتخاب نمی کرد که می دانست در آنها از ایشان قوی تر است و حتماً برنده خواهد شد ، بلکه آن تمرین هایی را انتخاب می نمود که در آنها خود را از رقیبانش ضعیف تر می دانست ، و ادعا میکرد که از ایشان پیش خواهد افتاد و از قضا در پرش با اسب از روی مانع و نبرد با تیر و کمان و نیزه اندازی از روی زین ، با اینکه هنوز بیش از اندازه ورزیده نبود ، اول می شد ، وقتی هم مغلوب می شد ، نخستین کسی بود که به خود می خندید . از آنجا که شکست هایش در مسابقات وی را از تمرین و تلاش در آن بازیها دلزده و نومید نمی کرد ، و برعکس با سماجت تمام می کوشید تا در دفعه بعد در آن بهتر کامیاب شود .
در اندک مدت به درجه ای رسید که در سوارکاری با رقیبان خویش برابر شد و باز هم چندان شور و حرارت به خرج می داد تا سرانجام از ایشان هم جلو زد . وقتی او در این زمینه ها تعلیم و تربیت کافی یافت ، به طبقه جوانان 18 تا 20 ساله در آمد ، و در میان ایشان با تلاش و کوشش در همه تمرین های اجباری ، با ثبات و پایداری ، با احترام و گذشت به سالخوردگان در همه جا انگشت نما گردید.
زندگی کوروش جوان بدین حال ادامه یافت تا آنکه یک روز اتفاقی روی داد که مقدر بود زندگی او را دگرگون سازد .....


یک روز که کوروش در ده ، با یاران خود بازی می کرد و از طرف همه ایشان در بازی به عنوان پادشاه انتخاب شده بود ، پیشامدی روی داد که هیچ کس پیامدهای آن را پیش بینی نمی کرد . کوروش بر طبق اصول و مقررات بازی ، چند نفری را به عنوان نگهبانان شخصی و پیام رسانان خویش تعیین کرده بود . هر یک به وظایفشان آشنا بودند و همه می بایست از فرمان ها و دستورات فرمانروای خود در بازی اطاعت کنند . یکی از بچه ها که در این بازی شرکت داشت و پسر یکی از نجیب زادگان ماد به نام آرتمبارس بود ، چون با جسارت تمام از فرمانبری از کوروش خودداری کرد ، توقیف شد و بر طبق اصول و مقررات واقعی جاری ، در دربار پادشاه اکباتان شلاقش زدند .

وقتی پس از این تنبیه ، که جزو مقررات بازی بود ، رهایش کردند . پسرک بسیار خشمگین و ناراحت بود ، چون با او که فرزند یکی از نجبای قوم بود همان رفتار زننده و توهین آمیزی را کرده بودند که معمولا با یک پسر روستایی حقیر می کنند ، رفت و شکایت به پدرش برد . آرتمبارس که احساس خجلت و اهانت فوق العاده ای نسبت به خود کرد ، پیش پادشاه رفت و ماجرا را به استحضارش رسانید و از اهانت و بی حرمتی آشکاری که به طبقه نجبا شده بود ، شکایت نمود . پادشاه ، کوروش و پدر خوانده او را به حضور طلبید و عتاب و خطابش به آنان بسیار تند و خشن بود .

به کوروش گفت : این تویی ، پسر روستایی حقیری چون این مردک که به خود جرأت داده و پسر یکی از نجبای طراز اول مرا تنبیه کرده؟«  کوروش جواب داد : هان ای پادشاه !!، من اگر چنین رفتاری با او کرده ام ، عملم  درست و منطبق بر عدل و انصاف بوده است . بچه های ده ، مرا به عنوان شاه خود در بازی انتخاب کرده بودند ، چون به نظرشان بیش از همه بچه های دیگر شایستگی این عنوان را داشتم . باری ، در آن حال که همگان فرمان های مرا اجرا می کردند ،
این یک حرف های مرا گوش نمی داد .«


آستیاگ دانست که این یک چوپان زاده معمولی نیست که اینچنین حاضر جوابی می کند ! در خطوط چهره او خیره شد ، به نظرش شبیه به خطوط چهره خودش آمد . بی درنگ شاکی و پسرش را مرخص کرد و آنگاه میتراداتس را خطاب قرار داده ، بی مقدمه گفت :» این بچه را از کجا آورده ای؟« چوپان بیچاره سخت جا خورد ، من من کنان سعی کرد قصه ای سرهم کند و به شاه بگوید ، ولی وقتی که آستیاگ تهدیدش کرد  که اگر راست نگوید همانجا پوستش را زنده زنده خواهد کند ، تمام ماجرا را آنسان که می دانست برایش باز گفت.

آستیاگ بیش از آنکه از هارپاگ خشمگین شده باشد، از کوروش ترسیده بود . بار دیگر مغان دربار و معبران خواب را برای رایزنی فراخواند. آنان پس از مدتی گفتگو و کنکاش اینچنین نظر دادند » از آنجا که این جوان با وجود حکم اعدامی که تو برایش صادر کرده بودی ، هنوز زنده است معلوم می شود که خدایان حامی و پشتیبان او هستند و اگر تو بر وی خشم گیری ، خود را با آنان رو در رو کرده ای ، با این حال موجبات نگرانی نیز ازبین رفته اند ، چون او در میان همسالان خود شاه شده ، پس خوابتان تعبیر گشته است و او دیگر شاه نخواهد شد . به این معنی که دختر شما فرزندی زائیده که شاه شده ، بنابراین دیگر لازم نیست که بترسید . پس او را به پارس بفرستید «

تعبیر زیرکانه مغان در آستیاگ اثر کرد و کوروش به سوی پدر و مادر واقعی خود ، در پارسومش ، فرستاده شد تا دوره تازه ای از زندگی خویش را آغاز نماید . دوره ای که مقدر بود دوره عظمت و اقتدار او و قوم پارس باشد ...

 




تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | ساعت 16 و 40 دقیقه و 01 ثانیه | نویسنده : سمیه. ن | نظرات

  • paper | تازیانه | خسوف