تبلیغات
زیستن - نبرد سارد (2)

شهر سارد از هر طرف دیوار داشت بجز ناحیه ای که به کوه بلندی بر میخورد و بخاطر ارتفاع زیاد و شیب بسیار تند آن لازم ندیده بودند که در آن محل استحکاماتی بنا کنند . پس  از چهارده روز محاصره نافرجام کوروش اعلام کرد به هر کسی که بتواند راه نفوذ به شهر را بیابد پاداش بسیار بزرگی خواهد داد . بر اثر این وعده ، بسیاری از سپاهیان در صدد یافتن رخنه ای در استحکامات شهر برآمدند تا آنکه روزی یک نفر پارسی به نام هی رو یاس ، دید که کلاه خود یک سرباز لیدیایی از بالای دیوار به پایین افتاد ، تو چست و چالاک پایین آمد ، کلاهش را برداشت و از همان راهی که آمده بود ، بازگشت . هی رو یاس دیگران را در جریان این اکتشاف قرار داد و پس از بررسی محل ، گروه کوچکی از سپاهیان کوروش ، به همراه وی از آن مسیر بالا رفته و وارد شهر شدند و پس از مدتی دروازه های شهر را به روی همرزمان حود گشودند . در مورد آنچه پس از ورود پارسیان به داخل شهر روی داد ، نمی توانیم به درستی و با اطمینان سخن بگوییم . اگر چه در این مورد نیز هر یک از مورخان روایتی نفل کرده اند ولی متاسفانه هیچ کدام از این روایات قابل اعتماد نیستند . حتی هرودوت که معمولا نوشته های او بیش از سایرین به واقعیت نزدیک است ، آنچه در این مورد خاص می گوید ، حقیقی به نظر نمی رسد . ابتدا روایت گزنفون را می آوریم و سپس به سراغ هرودوت خواهیم رفت :

وقتی کرزوس را به حضور فاتح آوردند سر به تعظیم فرود آورد و به او گفت : من ، ای ارباب ، به تو سلام می کنم زیرا بخت و اقبال از این پس عنوان اربابی را به تو بخشیده است ، و مرا مجبور ساخته که آن را به تو واگذارم . کوروش گفت : من هم به تو سلام می کنم ، چون تو مردی هستی به خوبی خودم ، و سپس ادامه داد : آیا حاضری که به من توصیه ای بکنی ؟ من می دانم که سربازانم خستگی ها و خطرات بسیاری را متحمل شده و در این فکراند که غنی ترین شهر آسیا پس از بابل یعنی سارد را به تصرف خود درآورند بدین جهت من درست و عادلانه می دانم که ایشان اجر زحمات خود را بگیرند ، چون می دانم که اگر ثمره ای از آن همه رنج و زحمت خود نبرند من مدت زیادی نخواهم توانست ایشان را به زیر فرمان خود داشته باشم ، در عین حال ، این کار را هم نمی توانم بکنم که به ایشان اجازه دهم شهر را غارت کنند . کرزوس پاسخ داد : بسیار خوب ، پس بگذار بگویم اکنون که از تو قول گرفتم که نخواهی گذاشت سربازانت شهر را غارت کنند و زنان و کودکان ما را نخواهی ربود ، من هم در عوض به تو قول می دهم که لیدیایی ها هر چیز خوب و زیبا و گران بهایی در شهر شارد باشد ، بیاورند و به طیب خاطر به تو تقدیم کنند . اگر تو شهر سارد را دست نخورده و سالم باقی بگذاری ، سال دیگر دوباره شهر را مملو از چیزهای خوب و گرانبها خواهی یافت . بر عکس ، اگر شهر را به باد نهب و غارت بگیری ، همه چیز حتی صنایعی را که می گویند منبع نعمت و رفاه مردم است از بین خواهی برد . گنج های مرا بگیر ولی بگذار که نگهبانانت آن را از دست عاملان من بگیرند . من بیش از حد از خدایان سلب اعتماد کرده ام البته نمی خواهم بگویم که ایشان مرا فریب داده اند ولی هیچ بهره ای از قول ایشان نبرده ام . بر سر در معبد دلف نوشته شده است : < تو خودت خودت را بشناس > باری ، من پیش از خودم همواره تصور می کردم که خدایان همیشه باید نسبت به من نر مساعد داشته باشند . آدم ممکن است که دیگران را بشناسد و هم نشناسد ، و لیکن کسی نیست که خودش را نشناسد . من به سبب ثروت های سرشاری که داشتم و به پیروی از حرف های کسانی که از من می خواستند در راس ایشان قرار گیرم و نیز تحت تاثیر چاپلوسی های کسانی که به من می گفتند اگر دلم را راضی کنم و فرماندهی بر ایشان را بپذیرم همه از من اطاعت خواهند کرد و من بزرگترین موجود بشری خواهم بود . ضایع شدم و از این حرف ها باد کردم و به تصور اینکه شایستگی آن را دارم که بالاتر از همه باشم ، فرماندهی و پیشوایی جنگ را پذیرفتم و لیکن اکنون معلوم می شود که من خودم را نمی شناختم و بیخود به خود می بالیدم که می توانم فاتحانه جنگ با تو را رهبری کنم ، تویی که محبوب خدایانی و به خط مستقیم ، نسب به پادشاهان می رسانی ، امروز حیات من و سرنوشت من تنها به تو بستگی دارد . کوروش گفت : من وقتی به خوشبختی گذشته تو می اندیشم نسبت به تو احساس ترحم در خود می کنم و دلم به حالت می سوزد . بنابراین من از هم اکنون زنت و دخترانت را که می گویند داری و دوستان و خدمتکاران و سفره گسترده همچون گذشته ات را به تو پس می دهم ، فقط ممنوع می کنم که دیگر نباید بجنگی .

و اما اینک به نقل گفته هرودوت می پردازیم و پس از آن خواهیم گفت که چرا این روایت نمی تواند با حقیقت منطبق باشد :

کرزوس به خاطر غم و اندوه زیاد در جایی ایستاده بود و حرکت نمیکرد و خود را نمی شناساند . در این حال یکی از سپاهیان پارسی به قصد کشتن او به وی نزدیک گردید که ناگهان پسر کر و لال کرزوس زبان باز کرد و فریاد زد : ای مرد . کرزوس را نکش" بدینگونه سرباز پارسی از کشتن کرزوس منصرف شد و او را دستگیر کرد . به فرمان کوروش ، کرزوس را به همراه 14 تن دیگر از نجبای لیدی ، به روی توده ای از هیزم قرار دادند تا در آتش بسوزانند . چون آتش را روشن کردند ، کرزوس فریاد زد : "آه سولون ، سولون" کوروش توسط مترجم خود ، معنی این کلمات را پرسید . کرزوس پس از مدتی سکوت گفت ( ای کاش شخصی که اسمش را بردم با تمام پادشاهان صحبت می کرد ) کوروش باز هم متوجه منظور کرزوس نشد و دوباره توضیح خواست . کرزوس ادامه داد : زمانی که سولون در پایتخت من بود ، خزانه و تجملات و اشیای قیمتی خود را به او نشان دادم و پرسیدم چه کسی را از همه سعادتمند تر می داند ، در حالی که یقین داشتم اسم مرا خواهد برد ، ولی پاسخ داد ، تا کسی نمرده نمی توان گفت که سعادتمند بوده یا نه " کوروش از شنیدن این سخن متاثر شد و بی درنگ حکم کرد که آتش را خاموش کنند ولی آتش از هر طرف زبانه می کشید و موقع خاموش کردن آن گذشته بود . آنگاه کرزوس گریست و ندا داد : " ای آپلن ! تو را به بزرگواری خودت سوگند می دهم که اگر هدایای مرا پذیرفته ای بیا و مرا نجات بده "  پس از دعای کرزوس به درگاه آپلن ، باران شدیدی آمد و آتش را خاموش کرد . پارسیان که سخت وحشت زده بودند ، در حالی که زرتشت را به یاری می طلبیدند ، از آنجا گریختند .

این بود روایت هرودوت از آنچه بر پادشاه سارد گذشت ، ولی ما دلایلی داریم که باور کردن این روایت را برایمان مشکل می سازد . نخستین دلیل بر نادرست بودن این روایت ، مقدس بودن آتش نزد ایرانیان است که به آنها اجازه نمی داد که با سوزاندن پادشاه دشمن ، به آتش ، بی حرمتی کرده و آن را آلوده سازند . دلیل دوم اینست که در سایر مواردی که کوروش بر کشوری فائق آمده ، هرگز چنین رفتاری سراغ نداریم و هرودوت نیز خود اذعان می کند به اینکه رفتار کوروش با ملل مغلوب و به ویژه با پادشاهان آنان بسیار جوانمردانه و مهربانانه بوده است . و دلیل سوم آنکه امروزه مشخص شده است که اصولا در زمان سلطنت کرزوس ، سولون هرگز به سارد سفر نکرده بود . بنابراین داستانی که هرودوت نقل کرده ، به هیچ عنوان رنگی از واقعیت ندارد . چهارمین نکته شک برانگیزی که در این روایت وجود دارد آنست که آپولن ، خدای یونانیان بوده و این مساله یک احتمال قوی پیش می آورد که هرودوت – به عنوان یک یونانی – کوشیده است باورهای مذهبی خود را در این مساله دخالت دهد .

پس از تسخیر سارد ، تمام کشور لیدیه به همراه سرزمین هایی که پادشاهان آن سابقاٌ فتح کرده بودند ، به کشور ایران الحاق شد و بدین ترتیب مرز ایران به مستعمرات یونانی در آسیای صغیر رسید .( تسخیر مستعمرات یونانی)         


 


تاریخ : یکشنبه 27 مرداد 1392 | ساعت 16 و 14 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : payam . s | نظرات

  • paper | تازیانه | خسوف