تبلیغات
زیستن - نبرد بابل
نبرد بابل را از بسیاری جهات می توان مهمترین حادثه در دوران زندگی کوروش و حتی در تمامی طول دوران باستان دانست ؛ چه از نظر عظمت و نفوذ ناپذیری استحکامات بابل که تسخیر آن در خیال مردمان آن زمان نیز نمی گنجید ، و چه از جهت رفتار جوانمردانه و انسانی کوروش کبیر با مردم مغلوب آن شهر و یهودیانی که در بند داشتند او را شایسته عنوان »» پایه گذار حقوق بشر «« کرده است . به واقع می توان گفت که کوروش هر آنچه از مردی و مردم داری و سیاست و کیاست داشت ، در بابل بروز داد . نظر به اهمیت این نبرد بد نیست قبل از توصیف آن ، کمی با شهر بابل و مردوک ( خدای خدایان آن ) آشنا گردیم :
شهری که ما آن را به پیروی از یونانیان بابل می نامیم ، در زبان سومری » کادین گیر « و در زبان اکدی » باب ایلانی « نامیده می شود . که این واژه ها هردو به معنای » دروازه خدایان می باشند . ناگفته پیداست که مردم چنین شهری تا چه اندازه می بایست به اصول مذهبی و خدایان خود پایبند بوده باشند . 
 حمورابی :

http://www.aftabir.com/articles/applied_sciences/geograohy_history/images/701b4a17054680478c4ad1d3a73fe36c.jpg

هنگامی که حمورابی تکیه بر تخت سلطنت بابل می زد ، کشوری به نسبت کوچک را از پدرش ( سین موبعلیت ) به ارث برده بود که تقریبا هشتاد مایل درازا و بیست مایل پهنا داشت و حدود آن از سیپار تا مرد ( از فلوجه تا دیوانیه ی کنونی ) گسترده بود . در آن زمان پادشاهی های به مراتب بزرگ تر و قدرتمندتری کشور بابل را پیرامون گرفته بودند ، سرتاسر جنوب ، تحت سلطه ریم سین ، پادشاه لارسا بود . در شمال سه کشور ماری ، اکلاتوم و آشور ، در دست ( شمشی عداد ) و پسرانش بود و در شرق ( ددوشه ، متحد عیلامیان ) بر اشنونه حکم می راند . پادشاه حمورابی اگر چه همچون پدرانش از همان نخستین روزهای سلطنت مشتاق گسترش مرزهای کشورش بود ، لیکن با نظر به قدرت همسایگان مقتدر خویش ، پنج سال درنگ کرد و چون پایه های قدرتش را مستحکم یافت از سه سو به کشورهای همسایه حمله ور گشت . ایسین را تصرف کرد و در امتداد فرات به سوی جنوب تا اوروک پیش رفت . در اموتبال بین دجله و جبال زاگرس جنگید و آن ناحیه را متصرف شد و سرانجام در سال یازدهم از سلطنت خود توانست پیکوم را به اشغال درآورد . از آن پس بیست سال از سلطنت خود را صرف ترمیم معابد و تقویت استحکامات شهرهای تصرف شده کرد . در بیست و نهمین سال از پادشاهی حمورابی ، کشور بابل هدف تهاجم مشترک ائتلافی متشکل از عیلامیان ، گوتیان ، سوباریان ( آشوریان ) و اشنونه قرار می گیرد ، که با دفاع ارتش حمورابی این تهاجم ناکام می ماند . سال بعد حمورابی در تهاجمی شهر لارسا را متصرف می شود . در سال سی و یکم همان دشمنان قدیمی دوباره متحد می شوند و به سوی بابل لشکر می کشند . این بار حمورابی نه تنها تمامی سپاهیان آنها را تار و مار می کند ، بلکه تا نزدیکی مرزهای سوبارتو نیز پیشروی کرده ، تمامی بین النهرین جنوبی و مرکزی را متصرف می شود و سرانجام در سال های سی و ششم و سی و هشتم از سلطنت خود موفق می شود به سلطه آشور بر بین النهرین شمالی پایان دهد و تمامی مردم بین النهرین را به صورت یک ملت واحد تحت سلطه خود در آورد .

http://vb.chatal3nabi.com/storeimg/1380105907_374.jpg

برای اداره چنین کشوری که ملت ها و نژادها و مذاهب گوناگون را در بر می گرفت ، حمورابی دست به یک سری اصلاحات اداری ، اجتماعی و مذهبی زد و آنها را تحت یک مجموعه قوانین ، مدوّن کرد . اگرچه با به دست آمدن قوانینی قدیمی تر از پادشاهانی چون ( اور ـ نمو ) و ( لیپیت ـ عشتر ) دیگر نمی توان حمورابی را نخستین قانون گذار تاریخ نامید ، ولی هنوز هم می توان او را به عنوان یک پادشاه قانون مدار و عادل ستود . برای رفع اختلافات مذهبی و نیز برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت خود و بازماندگانش ، حمورابی در این قانون ، مردوک خدای بابل را که تا آن زمان یک خدای درجه سوم بود ، در راس خدایان دیگر قرار داد و البته با نهایت زیرکی مدعی شد که این مقامی است که از سوی » آنو « و » انلیل « به مردوک تفویض شده است . کاهنان سراسر کشور به امر شاه ، تقدم و تاخر خدایان را تغییر دادند و قصه آفرینش را از نو نوشتند ، تا نقش اصلی را به مردوک واگذارند .

http://www.tudotops.com/wp-content/uploads/2012/05/Antiga-Babil%C3%B4nia-jardnis-suspensos.jpg

بختنصر:
پادشاهان پس از حمورابی به علت فساد اخلاقی و مالی خود و درباریانشان هرگز نتوانستند عزت و شوکت کشور خود را آنگونه که حمورابی برایشان به ارث گذاشته بود ، حفظ کنند تا آنکه پس از گذشت سالیان دراز و در دوران حکومت بختنصر ، کشور بابل بار دیگر عظمت و اقتدار خود را باز یافت و تبدیل به بزرگترین و زیباترین شهر آن دوران شد . ولی این بار چیزی در این عظمت بود که آن را از عظمتی که این کشور در دوران حمورابی داشت ، متمایز می ساخت . نام بابل دیگر با نام یک پادشاه قانون گذار و عادل در نیامیخته بود . مردم کشورهای دیگر با شنیدن این نام ، تصویر یک پادشاه خونخوار ، خشن و بی رحم را در ذهن مجسم می کردند ، تصویری که به راستی شایسته بختنصر بود . در همین زمان بود که یهودیان کشور یهودا از دادن خراج امتناع کردند و سر به شورش برداشتند . بختنصر با سپاه بی کران خود به آنان حمله ور شد ، اورشلیم را آتش زد و مردم آن سرزمین را به اسارت به بابل برد . پادشاه یهودا در مقابل چشمانش دید که چگونه سربازان بختنصر ، پسرانش را می کشتند و پس از آن بختنصر با دستان خود ، چشمان او را از حدقه در آورد . در همین حال بابلیان ، دیوانه وار و مست از بوی خون ، زیباترین اسیران خود را برمی گزیدند تا زبانشان را از بیخ برکنند ،‌ چشمایشان و امعاء و احشایشان را بیرون کشند و پوستشان را زنده زنده از تن جدا کنند . این شهر دیگر وجود نداشت و از میان یهودیان ، آنان که هنوز زنده بودند ، ناچار شدند که باقی عمر را در اسارت اهالی بابل سر کنند .


تاریخ : سه شنبه 25 شهریور 1393 | ساعت 22 و 20 دقیقه و 38 ثانیه | نویسنده : payam . s | نظرات

  • paper | تازیانه | خسوف